نخسنین روز خرداد ماه یاد آور تولد عباس یمینی شریف است کسی که هریک ازما خاطره ای ازسروده های ساده وزیبای اورا همیشه دراندیشه خویش همراه داریم.

       شب‌های جمعه و شب‌های شنبه که جمعیت فراوانی برای تفریح در دره دربند و سربند رفت و آمد می‌کردند یا در باغ‌ها ساکن می‌شدند، به صورت آواز بخواند و پیام او را به گوش مردم برساند. اما اشکال کار در این بود که آوازخوان سواد نداشت. چون من در آن موقع کودکی ده ساله بودم و در سال تحصیلی به مدرسه تجریش و تابستان‌ها به مکتب می‌رفتم و می‌توانستم شعرها را بخوانم، فرخی آن‌ها را به من می‌داد و من در کنار آوازخوان که در بلندترین محل باغ مشرف به رودخانه دربند می‌نشست، می‌نشستم و شعرها را از روی دستنویس‌های فرخی آهسته می‌خواندم و او آن‌ها را با صدایی رسا که چند بار در کوهستان‌ها می‌پیچید، می‌خواند و دره‌ی دربند را در شور و حالی فرو می‌برد و اشعاری زیبا و سخنانی دلپذیر را که از دل برخاسته بود بر گوش‌ها و دل‌ها می‌نشاند. من به این‌گونه، شعرهای زیادی برای آوازخوان فرخی می‌خواندم و او هم آن‌ها را به آواز بازگو می‌کرد که چند نمونه از آن‌ها به این قرار است: "فصل گل چو غنچه لب را از غم زمانه بستم... از سرشک لاله رنگ در چمن به خون نشستم... ای شکسته بال بلبل، کن چو من فغان و غلغل... تو الم چشیده هستی، من ستم کشیده هستم... تا قلم نگردد آزاد، از قلم نمی‌کنم یاد... گر قلم شود ز بیداد، همچو خامه هر دو دستم... گر زنم دم از حقایق، بر مصالح خلایق... شحنه می‌کشد که رندم، شرطه می‌کشد که مستم".