خاطره ای ار استاد ایرج افشار....

نادره کاران نام کتابی است از ایرج افشار که در آن ازبزرگان فرهنگ وادب این کشور نام می برد.چه آنی که شهره عام است ویااویی که نامش را باراولی است که می بینی.این احترام به درگذشتگانی که دستشان از این دنیای بی اعتبار کوتاه است و می روند که درغوغای این روزگار وانفسا فراموش شوند نشان ازبرزگی وی دارد بگذارصدای خاموشان باشیم. من هم بیاد این مرد بززگ خاطره ای از اورا در این جا می آورم تا سپاسی باشد چون برگ درویش.....
موقعى كه دعوت مقامات دانشگاهى اورشليم رسيد و قرار شد دكتر محمد مقدم و دكتر على جلالى و دكتر حافظ فرمانفرمائيان و من به بازديد برويم چون براى گرفتن گذرنامه به شهربانى مراجعه كرديم گذرنامه به آنها دادند و از دادن گذرنامه به من امتناع شد. آنها رفتند و من ماندم. دكتر صالح مرا كه ديد گفت چه شده است كه نرفتهاى؟ ماجرا را گفتم....


غلامرضا تختی در پنجمین روز از شهریور ماه سال ۱۳۰۹ در یک خانواده متوسط، در محله «خانیآباد» شهر تهران دیده به جهان گشود. غلامرضا، کوچکترین فرزند خانوادهاش بود خانواده تختی از منظر توان مالی، چندان غنی نبود و مشکلات اقتصادی همیشه این خانواده را تحتتاثیر قرار میداد. تربیت خوب غلامرضا، او را مجاب میکرد تا در هر شرایط، چه در زمانی که یک کودک دبستانی بود و چه در اوقاتی که به یک نوجوان برومند دبیرستانی تبدیل شده بود، همیشه کار کند تا کمکخرج خانوادهاش باشد. مخصوصا در آن سالها که دنیا درگیر جنگهای جهانی شده بود.او دو برادر و دو خواهر داشت که همه آنها از وی بزرگتر بودند. وی تحصیلات ابتدایی را در دبستان حکیم نظامی تهران گذراند و پس از گذراندن اول متوسطه در دبیرستان منوچهری تهران ترک تحصیل کرد. تختی همراه کار، به ورزش زورخانهای و کشتی نزد پهلوان سید علی حقشناس پهلوان اول ایران و پایتخت میپرداخت.چراکه علاوه بر او، دو خواهر و دو برادر بزرگتر، به سرپرستی پدرشان یعنی «رجب خان»، کنار یکدیگر زندگی میکردند. تلاش مثالزدنی تختی در کمک به زلزلهزدگان بویینزهرا، یکی از نقاط عطف مرام و منش پهلوانی او است

نخسنین روز خرداد ماه یاد آور تولد عباس یمینی شریف است کسی که هریک ازما خاطره ای ازسروده های ساده وزیبای اورا همیشه دراندیشه خویش همراه داریم.
دلمان برایش تنگ می شود شیرین سخن بودو همیشه خاطره ای برای گفتن داشت سالهایی راگذرانده بود که جوانترها ندیده بودند می گفت خوشنویسی با خودکار ازیافته های من بودو دیگرانی نام خویش برآن نهادند .درپیمان خویش استواربود تااین چندماه گذشته که بیماریش اورا ازپای انداخت وتوان روانی گویش را ازوی گرفت پیشتر هرگاه که به وی زنگ می زدی بسیار سخن برای گفتن داشت ولی این زمان دیگر به تلفنی که به او می شد پاسخ نمی داد شاید به خاطر غروری بود که داشت ودوست نداشت این ناتوانی اش رادیگران ببینند.پذیرفته بود که رفتنی است وخویش را به دست تقدیر سپرده بود .یادش کنیم با نگاهی دوباره به وبلاگ او و آوردن گوشه ای ازنوشته های وی .