خاطره ای ار استاد ایرج افشار....

برگِ منتشرنشده‌ای از خاطرات «ایرج افشار» در یازدهمین سال‌یادِ درگذشت این ایران‌شناسِ فقید

نادره کاران نام کتابی است از ایرج افشار که در آن ازبزرگان فرهنگ وادب این کشور نام می برد.چه آنی که شهره عام است ویااویی که نامش را باراولی است که می بینی.این احترام به درگذشتگانی که دستشان از این دنیای بی اعتبار کوتاه است و می روند که درغوغای این روزگار وانفسا فراموش شوند نشان ازبرزگی وی دارد بگذارصدای خاموشان باشیم. من هم بیاد این مرد بززگ خاطره ای از اورا در این جا می آورم تا سپاسی باشد چون برگ درویش.....

موقعى كه دعوت مقامات دانشگاهى اورشليم رسيد و قرار شد دكتر محمد مقدم و دكتر على جلالى و دكتر حافظ فرمانفرمائيان و من به بازديد برويم چون براى گرفتن گذرنامه به شهربانى مراجعه كرديم گذرنامه به آنها دادند و از دادن گذرنامه به من امتناع شد. آنها رفتند و من ماندم. دكتر صالح مرا كه ديد گفت چه شده است كه نرفته‌اى؟ ماجرا را گفتم....

ادامه نوشته

سرتیپ مختاری هنرمندی شکنجه گر.....

دوم تیرماه زادروز مردی است دارای یکی ازپیچیده ترین شخصیت های انسانی .کسی که با دارا بودن روحیه لطیف هنری هم می توانست فرمان قتل یا شکنجه دهد . دوم تیرماه 1266 به دنیا آمد و 29 تیرماه 1350 ازدنیا رفت.هردو درتیرماه.

سرتیپ رکن الدین مختاری مشهور به سرپاس مختاری از چهره‌های عجیب و دوگانه تاریخ ایران است؛ نوازنده‌ای چیره‌دست در ویولن که مبدع پیش‌درآمد در موسیقی سنتی ایران بوده و همزمان چهره خشن نظامی که قتل بسیاری از روشنفکران و سیاسیون ایران توسط او انجام شده است.

سرپاس رکن الدین مختاری

رکن‌الدین مختاری یکی از چهره‌های عجیب و استثنایی در تاریخ معاصر ایران است؛ مردی با دو چهره متفاوت و البته متضاد که او را بدل به شخصیتی خاص با دو نقاب کرده است؛ مختاری از یک سو نوازنده چیره‌دست ویولن و از دوستان صمیمی درویش خان بود. او را یکی از ده چهره برتر موسیقی ایران دانسته‌اند که با ابداع پیش‌درآمد، موسیقی ایرانی را چند پله ارتقا داد و به تکامل آن کمک کرد. مختاری اما چهره دیگری هم داشت. رئیس نظمیه یا همان شهربانی رضاخانی. مختاری در این سمت با هیچ مخالفی شوخی نداشت و با بی‌رحمی مخالفان را شکنجه می‌کرد و آن‌ها را از دم تیغ می‌گذراند. در دوران ریاست مختاری بسیاری از سیاستمداران، روشنفکران و دگراندیشان مخالف رضاخان به طرز فجیعی به قتل رسیدند، سانسور به حداعلای خود رسید و فضای اختناق به طور کامل در ایران حاکم شد.

ادامه نوشته

دمکراسی درایران دربیش از ۲۰۰۰ سال پیش....

برقرارشدن دمكراسي در ايران در مارس سال 173 پیش از میلاد و تاسيس مِهستان به پيشنهاد مِهرداد يکم، شاه اشکاني

به نوشته مورخان رومي ـ يوناني و ارمني و تطبيق تقويم ها، مِهرداد يکم [معروف به مهرداد بزرگ] ششمين شاه ايران از دودمان اشكانيان [پارت ها = خراسانیان] یکم مارس سال 173 پيش از ميلاد در اجتماع بزرگان ايران اعلام كرد كه تصميم گرفته است كشور داراي ضوابط جامع و ماندني (اصول اساسي) شود تا حقوق و تكاليف همه [دولت و ملت] در آن روشن باشد. اين تصميم مِهرداد مورد تاييد حاضران در نشست قرارگرفت و ايران داراي قانون اساسی و دو مجلس شد كه مجموعه این دو مجلس را «مِهِستان» مي گفتند

ادامه نوشته

پنجم شهریور ویادی ازتختی...

شاید نمای نزدیکی از ‏‏۱ نفر‏ و ‏ایستادن‏‏غلامرضا تختی در پنجمین روز از شهریور ماه سال ۱۳۰۹ در یک خانواده متوسط، در محله «خانی‌آباد» شهر تهران دیده به جهان گشود. غلامرضا، کوچک‌ترین فرزند خانواده‌اش بود خانواده تختی از منظر توان مالی، چندان غنی نبود و مشکلات اقتصادی همیشه این خانواده را تحت‌تاثیر قرار می‌داد. تربیت خوب غلامرضا، او را مجاب می‌کرد تا در هر شرایط، چه در زمانی که یک کودک دبستانی بود و چه در اوقاتی که به یک نوجوان برومند دبیرستانی تبدیل شده بود، همیشه کار کند تا کمک‌خرج خانواده‌اش باشد. مخصوصا در آن سال‌ها که دنیا درگیر جنگ‌های جهانی شده بود.او دو برادر و دو خواهر داشت که همه آن‌ها از وی بزرگ‌تر بودند. وی تحصیلات ابتدایی را در دبستان حکیم نظامی تهران گذراند و پس از گذراندن اول متوسطه در دبیرستان منوچهری تهران ترک تحصیل کرد. تختی همراه کار، به ورزش زورخانه‌ای و کشتی نزد پهلوان سید علی حق‌شناس پهلوان اول ایران و پایتخت‌ می‌پرداخت.چراکه علاوه بر او، دو خواهر و دو برادر بزرگ‌تر، به سرپرستی پدرشان یعنی «رجب خان»، کنار یکدیگر زندگی می‌کردند. تلاش مثال‌زدنی تختی در کمک به زلزله‌زدگان بویین‌زهرا، یکی از نقاط عطف مرام و منش پهلوانی او است

ادامه نوشته

تفاوت قیمت ها در شصت سال ویک خاطره....

     انوشیروان کیهانی زاده زمان درازی است که به گردآوری گفته ونگفته های دیروز وامروز عمرگذارده است این قسمتی است ازنوشته های او.

      اواخر دي ماه سال 1331 دولت دكتر مصدق به سبب نزديك بودن نوروز، بهاي بانكي سكه طلا (يك پهلوي) را 75 تومان تعيين كرد كه طلافروشان (بازار) بايد آن را با افزودن 5 قران سود، به 75 تومان و 5 قران مي فروختند (حدودا 3650 بار کمتر از دي ماه 1388 که بهاي سکه بهار آزادي 273 هزار تومان بود و حدود یازده هزار بار کمتر از سال 1395 و حدود 18 هزار بار کمتر از دیماه 1396 که در 25 دیماه این سال یک میلیون و 452 تومان بود. سکه بهار آزادی در 23 دیماه 1398 در بازار تهران به 4 میلیون 800 هزار تومان رسید.) و زائد بر آن مبلغ، گرانفروشي و اجحاف به خريدار محسوب مي شد و مجازات داشت. .....

       پس از اخراج از سازمان راديو ـ تلويزيون، خبرگزاري پارس و روزنامه اطلاعات (بدون دليل و بي آن كه غرامت اخراج پرداخت شود)، در تيرماه سال 1359 (جولای 1980 ميلادي) خانهِ 123 متري خود در نارمك را كه در طول 15 سال، آجر به آجر ساخته بودم به 500 هزار تومان فروختم و سيصد هزار تومانش را در يك حساب پس انداز فاقد بهره (قرض الحسنه) در بانك ملّت گذاشتم. یکی از علل فروش خانه این بود که رئیس وقت سازمان اسلامی مسکن اعلام کرده بود که هر فرد نباید بیش از یک خانه و یا آپارتمان و یک زمین داشته باشد.......

 

 

 

ادامه نوشته

خاطرات آخرین پادشاه افغانستان....

   رویدادهای امروزه افغانستان یکی ازسه کشوری که درجهان دارای زبان رسمی پارسی هستند برای همه ما دردناک است آوارگی انسانهایی که با ما دارای سابقه تاریخی وعلاقه مشترک هستند دل هرانسان آزاده ای را به درد می آورد. با آرزوی روزی که این ملت برادر ودوست ما با شادمانی زندگی کنند.

   بیش ازچهاده سال اززمانی که آخرین پادشاه افغانستان درگذشت می گذرد بسیاری از افغانها که سن وسالی از آنها گذشته روزهای سلطنت اورا به خاطر می آورند حکومت محمد ظاهر شاه در سال 1973 به دنبال کودتای داودخان سقوط کرد. ظاهرشاه در هنگام کودتا در ايتاليا به سر می برد.
پس از تحولات 11 سپتامبر 2001 در آمريکا و به دنبال آن تشکيل دولت افغانستان و تصويب قانون اساسی آن کشور، ظاهر شاه که بر اساس اين قانون اساسی "بابای ملت" لقب گرفته است، پس از تقريبا 30 سال به کشورش برگشت.
محمد ظاهر شاه، پسر محمد نادر شاه، در سال 1914 میلادی (1293 خورشیدی) در شهر کابل به دنيا آمد.
او تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در کابل شروع کرد و در فرانسه ادامه داد.
محمد ظاهر شاه پس از اعلان سلطنت پدرش به افغانستان برگشت و به عنوان ولیعهد مشغول فراگرفتن مقدمات امور حربی (نظامی) شد.
در سال 1933 میلادی (1312 خورشیدی) محمد نادر شاه به ضرب گلوله يک متعلم (دانش آموز) از لیسه نجات، در محفلی که برای توزيع شهادت نامه ها برگزار شده بود، کشته شد.
پس از کشته شدن محمد نادرشاه، محمد ظاهر شاه در سن 19 سالگی به سلطنت رسید.....

     در بهار سال ۲۰۰۲ ميلادی ( ۱۳۸۱ خورشيدی)، آخرين پادشاه افغانستان پس از ۲۹ سال تبعيد به کشورش باز گشت تا در پايان يک جنگ خونين طولانی، به روند صلح کمک کند. زمينه اين برگشت که محمد ظاهر شاه آن را "بهترين رويداد" زندگی اش می خواند، با سقوط رژيم طالبان و برگزاری کنفرانس صلح افغانها در بن در پايان سال ۲۰۰۱ ميلادی فراهم شد. در سالهای دوری از وطن، محمد ظاهر شاه با خانواده اش در ايتاليا زندگی می کرد.مطلب زیر گزیده ای ازخاطرات اوست...

ادامه نوشته

روزی که سرود ای ایران میهن‌گراترین سرود ملّی کشورها شناخته شد

 

                    ۲۹بهمن ۱۳۳۳ (18 فوریه 1954) نشست بین‌المللی کارشناسان بررسی سرودهای ملّی در شهر وین، سرود ای ایران را از نظر محتوا و آهنگ، بسیار میهنی و مهیج اعلام داشت و تاکید کرد که ای ایران تا این زمان، موثرترین ـ برانگیزاننده ترین و میهن‌گراترین سرود ملّی کشورها است که هر ایرانی با شنیدن آن برانگیخته و آماده فداکاری برای میهن می شود.

ادامه نوشته

آموزگاردبستان خواجه نظام الملک......

    خبرداغ این روزها بستری شدن مردی است که دردل بسیاری ازایرانیان دیرزمانی است که جا خوش کرده است.بسیاری ازبززگان نام آور ایران درسکوت با دنیایی که گاه باایشان سرناسازگاری داشت بدرودی گفته ورفتند . شماری سپردن آموخته های خویش را به نونهالان این مرزوبوم ازمدرسه آغازکردند.. تازنده اند ارجشان می نهیم که ازمردم بافرهنگ جزاین انتظاری نیست.Shajarian - shokrkhah

        شجریان در سال ۱۳۳۶ به دانشسرای مقدماتی در مشهد می‌رود و از همین سال است که برای نخستین بار با یک معلم موسیقی به نام جوان ‌آشنا می‌شود. پی گیری جدی کار آواز سبب می‌شود تا در سال ۱۳۳۸ وی به اجرای آوازهایی بدون ساز  ونیز قرائت قرآن برای رادیو خراسان بپردازد. یک سال بعد شجریان دیپلم دانشسرای عالی را می‌گیرد و به استخدام آموزش و پرورش در می‌آید و همزمان به تدریس در دبستان خواجه نظام‌الملک بخش رادکان می پردازد و نیز با سنتور آشنا می‌شود.

ادامه نوشته

من یار مهربانم...



      نخسنین روز خرداد ماه یاد آور تولد عباس یمینی شریف است کسی که هریک ازما خاطره ای ازسروده های ساده وزیبای اورا همیشه دراندیشه خویش همراه داریم.

       شب‌های جمعه و شب‌های شنبه که جمعیت فراوانی برای تفریح در دره دربند و سربند رفت و آمد می‌کردند یا در باغ‌ها ساکن می‌شدند، به صورت آواز بخواند و پیام او را به گوش مردم برساند. اما اشکال کار در این بود که آوازخوان سواد نداشت. چون من در آن موقع کودکی ده ساله بودم و در سال تحصیلی به مدرسه تجریش و تابستان‌ها به مکتب می‌رفتم و می‌توانستم شعرها را بخوانم، فرخی آن‌ها را به من می‌داد و من در کنار آوازخوان که در بلندترین محل باغ مشرف به رودخانه دربند می‌نشست، می‌نشستم و شعرها را از روی دستنویس‌های فرخی آهسته می‌خواندم و او آن‌ها را با صدایی رسا که چند بار در کوهستان‌ها می‌پیچید، می‌خواند و دره‌ی دربند را در شور و حالی فرو می‌برد و اشعاری زیبا و سخنانی دلپذیر را که از دل برخاسته بود بر گوش‌ها و دل‌ها می‌نشاند. من به این‌گونه، شعرهای زیادی برای آوازخوان فرخی می‌خواندم و او هم آن‌ها را به آواز بازگو می‌کرد که چند نمونه از آن‌ها به این قرار است: "فصل گل چو غنچه لب را از غم زمانه بستم... از سرشک لاله رنگ در چمن به خون نشستم... ای شکسته بال بلبل، کن چو من فغان و غلغل... تو الم چشیده هستی، من ستم کشیده هستم... تا قلم نگردد آزاد، از قلم نمی‌کنم یاد... گر قلم شود ز بیداد، همچو خامه هر دو دستم... گر زنم دم از حقایق، بر مصالح خلایق... شحنه می‌کشد که رندم، شرطه می‌کشد که مستم".

ادامه نوشته

یادی از دوست....

    دلمان برایش تنگ می شود شیرین سخن بودو همیشه خاطره ای برای گفتن داشت سالهایی راگذرانده بود که جوانترها ندیده بودند می گفت  خوشنویسی با خودکار ازیافته های  من بودو دیگرانی نام خویش برآن نهادند .درپیمان خویش استواربود تااین چندماه گذشته که بیماریش اورا ازپای انداخت وتوان روانی گویش را ازوی گرفت پیشتر هرگاه که به وی زنگ می زدی بسیار سخن برای گفتن داشت ولی این زمان دیگر به تلفنی که به او می شد پاسخ نمی داد شاید به خاطر غروری بود که داشت ودوست نداشت این ناتوانی اش رادیگران ببینند.پذیرفته بود که رفتنی است وخویش را به دست تقدیر سپرده بود .یادش کنیم با نگاهی دوباره به وبلاگ او و آوردن گوشه ای ازنوشته های وی .

                         کلاس پنچم یا ششم بودم که محرم شد ما رفتیم منزل آیت الله سنگلجی . کوچه کلانتر. روبروی خیابان ورزش فعلی.(ٱن وقت ها آنجا بیابان بود)

سخنرانی . روضه بعد سینه زنی سپس چراغ ها خاموش . حسین حسین کردن.

بعد می رسید به حس حس.

هر که حس حس جانانه می کرد غش می کرد و می افتاد.

حاج اقا (مدیر هیأت ) یک استکان شربت قند به او می داد. و این افتخار بزرگی بود ( لااقل از نظر من ) من هر کاری می کردم غش نمی کردم.

یک شب تصمیم گرفتم هر طور شده باید غش کنم و آب قند را بخورم. وقتی در تاریکی شب حس حس می کردم (البته نور ضعیف و شاعرانه ای) بود .بالاخره غش کردم و آب قند را خوردم وخیلی کیف کردم که بالاخره موفق شدم.

صبح از سردرد نمی توانستم از خواب بیدار بشم. آمدم تو کوچه . دیدم بچه ها بهم می خندند.

علت را جویا شدم . گفتند آنوقت که تو بی مهابا و شدید توی سرت می زدی ما متوجه شدیم که قصد غش کردن داری. ماهم به جای سر خودمان توی سر تو می زدیم.

30/8/1392 وبلاگ بازنشستگان