دموکرات شایسته 

اگر آن گونه که شلدون ولین پیشنهاد می داد،رای دادن و مبارزه های انتخاباتی،تنها کنش های بنیادین شهروندی هستند،پس چه نوع آموزش مدنی،آفرینش شهروند شایسته را تضمین می کند؟

 شهروندان آینده ممکن است تنها نیازمند به دانستن این شوند که برای نمونه،دستگاه دموکراتیک چگونه کار می کند – کارکردهای شاخه های گوناگون،هدف و رویه های انتخابات،تاریخ سامانه های فرمان روایی کشور و نهادهای حکومتی- و دانستن حقوق و وظیفه های شهروندی. البته این ها همه درون مایه بسیاری از آموزش های مدنی امروزین می باشند.

 در راستای این اندیشه ،کسی می تواند استدلال کند که خرده - گفتارهای نامزدهای امروزی،"مناظره های" خیابانی،و مبارزه های انتخاباتی پول محور همیشگی شان،در آموزش مدنی شهروندان،ضرورت ناچیزی دارد. البته،کس دیگری می تواند دلیل بیاورد که انتخابات دموکراتیک ما،نیازی وارونه دارد : آموزشی مدنی در سنجشگرانه اندیشی(critical thinking)،اگر نگوییم در پایداری؛برای این که طبیعت انتخابات و مبارزه هایش را فاش نماید. با این همه اگر شما،شهروندان را از آموزشی مدنی برخوردارسازید که به آنها بیاموزد فکورانه و سنجشگرانه،از سامانه های دموکراتیک مان کناره بگیرند آنگاه،تا آن جایی که این آموزش بتواند گسترش یابد،باید چشم به بحرانی در آن دستگاه دوخت؛ چرا که نتوانسته مهارت های سنجشگرانه اندیشی را به کار گیرد،همان مهارت هایی که به آنها یاد داده شده بود.

 بنابراین اگر ما می خواهیم شهروندان آینده را برای گونه ی متفاوتی از مشارکت آموزش بدهیم،اگر ما می خواهیم که آنها کارگزاران،طبیعت و پهنه ی سامانه ی دموکراتیک شان را به چالش گیرند – یعنی اگر ما  می خواهیم آموزش مدنی بدهیم نه تلقین مدنی – ما نیازمند این هستیم که به آنها یاد دهیم که درباره ی سامانه ی دموکراتیک شان سنجشگرانه بیندیشند. اگر قرار باشد شهروندان مشارکت کنند و سهمی در آن داشته باشند هم دانش سیاسی و هم اندیشه ی انتقادی لازم است ؛همان چیزی که امی گاتمن از آن با عنوان بازآفرینی گروهی جامعه یا "بازآفرینی اجتماعی آگاهانه" یاد می کند. استدلال های گاتمن در توجیه آموزش دموکراتیک،برخی از بهترین پیشنهادهای جاری است. 

امی گا تمن : بازآفرینی اجتماعی آگاهانه                                   

 گاتمن چنین استدلال می کند که جامعه ی دموکراتیک،روی هم رفته،سهم چشم گیری در آموزش کودکانش دارد،از آن رو که در آینده،شهروندانی دموکراتیک گردند. پس دست کم،جامعه مسئولیت دارد تا همه کودکان را برای شهروندی آموزش دهد. به خاطر همین مسئولیت جامعه های دموکراتیک،ما نمی توانیم آموزش شهروندان آینده را به خواست و هوس پدر و مادربسپاریم. این بینش محوری،گاتمن را به آن سو رهنمون می سازد که برتری های انحصاری قدرت بر نظریه و سیاست آموزشی را  رد نماید. این برتری ها بر سه گونه اند. نخستین آنها،"دولت خانوادگی" است که همه ی کودکان تنها در یک زندگی خوب پرورش می یابند؛یگانه زندگی پسندیده ای که دولت می شناساند و پشتیبانی می کند. چنین آموزشی "سطحی از هم ذهنیتی و دوستی میان شهروندان" را می پروراند که بیشتر افراد،تنها در خانواده ها می یابند(همان 23). آموزش در این سطح،تنها می تواند به دولت واگذار شود تا با قدرت حاکمیت خود،آن را هدایت و اجرا نماید؛آموزشی که در آن همگی می آموزند،یک زندگی خوب ویژه را بر هر زندگی دیگری برتری بخشند.

 برتری دیگر،"دولت خانواده ها"ست،که بر این میل خانواده ها استوار است که از رهگذر کودکان،ارزش های شان را جاودانه سازند. در این حالت " حق انحصاری آموزش،در دستان پدرو مادر است؛بنابراین آنها اجازه می یابند تا به یاری آموزش،زمینه ی گزینش راهی از زندگی را در کودکان خویش فراهم آورند که با میراث خانوادگی شان سازگار است"(همان 28).

 سرانجام گاتمن در برابر "دولت فردها" استدلال می کند که بر تصوری از بی طرفی آزاداندیشانه(لیبرال) پایه ریزی شده است. در این آموزش،هم پدر و مادر،و هم دولت چشم به کارشناسان آموزشی می دوزند تا مطمئن شوند که نه هیچ راهی از زندگی نادیده و نه هیچ تبعیضی به کار گرفته شده باشد. اینجا،آرزو، دوری از کشمکش، و دوری از آموزش فضیلت هاست؛در فضای چندگانگی(پلورالیسم) اجتماعی.با وجوداین ،همان گونه که گاتمن می گوید،هر سیاست آموزشی،خود یک گزینش است که شخصیت کودکان را شکل می بخشد. گزینش آموزش برای آزادی،به جای آموزش برای فضیلت،تلویحآ خود گزینشی جانبدارانه است.

 در پرتو این سه نظریه که در فراهم نمودن بنیان مناسب اقتدار آموزشی،شکست می خورند،گاتمن "دولت دموکراتیک آموزش" را پیشنهاد می دهد. این دولت می پذیرد که اقتدار آموزشی باید میان پدر و مادر،شهروندان و کارشناسان آموزشی مشترک باشد چرا که هر کدام،به کودک و آینده او،دلبستگی موجهی دارند. هدف آموزشی ما و نوع آموزشی که این منابع اقتدار درباره ی آن بحث می کنند هرچه باشد،(آموزش)بی طرف نخواهد بود و نمی تواند باشد. آنچه که یک هدف آموزشی نیاز دارد،فراگیری است. گاتمن تعهد کلی ما را،به عنوان شهروندانی دموکراتیک،برای بازآفرینی اجتماعی آگاهانه برمی گزیند؛خود آگاهی شکل دهنده ساختارهای اجتماعی. برای برانگیختن این تعهد،ما به عنوان جامعه " باید همه ی کودکان آموزش پذیر را آموزش دهیم تا برای مشارکت گروهی شکل دهنده ی جامعه شان توانا شوند"(همان 14).

 برای شکل دهی ساختارهای جامعه،درگیرشدن با بازآفرینی اجتماعی آگاهانه، دانش آموز نیازمند پرورش توانایی هایی است،توانایی بررسی و ارزیابی مفاهیم رقابتی برای یک زندگی پربار و جامعه ای نیک. جامعه نیز باید از تلقین " به کودکان در پذیرش کورکورانه هر راه ویژه زندگی (شخصی و سیاسی)" دوری جوید(همان 44). این همان راز آموزش دموکراتیک گاتمن است. از این رو،گاتمن سخت تاکید می کند که کودک باید با تمرین کنکاش انتقادی در میان زندگی های پسندیده و احتمالآ جامعه های خوب،آموزش ببیند. برای اطمینان از این که آنها می توانند چنین کنند محدویت هایی باید مشخص شود که پدر و مادر،و دولت،کی و کجا می توانند دخالت کنند. دستورکاری باید معرفی شود که محدودیت اقتدار سیاسی دولت و اقتدار خانوادگی پدر و مادر را روشن سازد. یک محدودیت،سرکوب نکردن است،که مشخص شود نه هیچ دولتی و نه هیچ گروهی از آن،نمی تواند " کنکاش خردورزانه ی مفاهیم رقابتی زندگی پربار و جامعه نیک را محدود نماید" ( همان). در این روش،بزرگسالان نمی توانند آزادیشان را در اندیشیدن،به گونه ای به کار گیرند که آزادی کنکاش آینده را از کودکان بگیرند. افزون بر این،گاتمن ادعا می کند محدود نکردن،به مدرسه هایی نیازمند است که از" پیش شرط های عقلی و احساسی،برای کنکاش دموکراتیک میان نسل های شهروندان آینده"  پشتیبانی کنند( همان 76).

 منظور گاتمن این نیست که دولت در آموزش کودکان،نسبت به پدر و مادرسهم بیشتری دارد. منظورش این است که همه ی شهروندان یک دولت،در آموزش شهروندان آینده،از منافع مشترکی برخوردارند. بنابراین،از آنجا که پدر و مادر،باید در آموزش کودکانشان حرفی داشته باشند،دولت نیز باید چنین حقی را دارا باشد. هرچند،هیچ کدام سخن پایانی و انحصاری را نخواهند گفت. در واقع، این دو بخش دلبسته(به آموزش)هم،باید برخی از اختیارات آموزشی شان را به کارشناسان آموزشی واگذار نمایند. از این رو ،در آموزش،یک دلبستگی گروهی نهفته است که گاتمن را وامی دارد "انتخاب" پدر- مادرانه  و برنامه های سهم محور(voucher programs) را ناپذیرفتنی بداند(مترجم : منظور از برنامه سهم محور،برنامه ای است که سهم دخالت گروه ها و نهادها در آن مشخص شده باشد).           

 اما آیا بازآفرینی اجتماعی آگاهانه،یگانه هدف آموزش است؟ اثرگذاری روی دلبستگی های شخصی چه می شود؟ آیا آموزش جوانان،برای این که انسان های درستکاری شوند،مهم نیست؟ یا مهارت هایی که شهروندان را به مشارکت برمی انگیزند همان مهارت های بایسته ی انتخاب های زندگی شخصی و تصمیم گیری های شخصی اند؟ به نزد گاتمن،آموزش شخص،(در واقع)همان آموزش برای دیگران است : "...بسیاری،اگر نگوییم همه ی توانایی های ضروری گزینش میان زندگی های پربار،برای گزینش میان جامعه های نیک نیز ضروری اند"(ص 40). او حتی پیش تر می رود : " برای مردمان خود- آگاه،یک زندگی پربار و یک جامعه ی نیک،(به ترتیب)نیازمند آزادی گزینش شخصی و گروهی است"(همان). گاتمن،در اینجا به روشنی می گوید که برای دست یافتن به بازآفرینی اجتماعی آگاهانه، شهروندان باید فرصت – آزادی و توانایی ها – یابند تا گزینش شخصی یا خود- نگرانه را تمرین نمایند.

 از آنجا که دولت از آموزش شهروندان آینده بهره مند می گردد،همه ی کودکان باید توانایی های گزینش میان جامعه های خوب را پرورش دهند؛این چکیده ی دیدگاه گاتمن است از توانا سازی به مشارکت در بازآفرینی اجتماعی آگاهانه. این توانایی ها،همچنین شخص را توانگر می سازد تا روش های زندگی را که به ارث برده است،موشکافانه بررسی نماید. از این رو ،گاتمن نتیجه می گیرد برای هر پدر و مادری،تحمیل روشی ویژه از زندگی به هر کس دیگری،حتی بر فرزند خویش،کاری نارواست،چراکه،کودک را،هم از توانایی های بایسته ی شهروندی بی بهره می سازد و هم از گزینش یک زندگی پربار.

 دیدگاه گاتمن،این است که دولت می تواند و باید،روی فرد فشار بیاورد تا در آموزشی برای شهروندی مشارکت نماید. باید به کودکان راه هایی از زندگی نشان داد متفاوت از راه زندگی پیشینیان شان؛آنها باید ارزش های معینی،همچون احترام متقابل را پذیرا شوند. گاتمن بر این نکته ی واپسین،پای می فشارد. او استدلال می کند که گزینش،به نزد همه،معنی دار نیست،مگربه نزد آنانی که به هنگام گزینش " ورزیدگی بایسته اندیشگی را برای ارزیابی راه های زندگی متفاوت از راه های پیشینیان شان" فراگرفته باشند. بدون آموزش این ورزیدگی ها،به عنوان سازه ی کانونی آموزش کودکان " احترام متقابل میان افراد" آموزش داده نخواهد شد(همان،ص 30-31). "آموزش احترام متقابل،ابزاری است که همه ی کودکان را،از آزادی گزینش در آینده،آسوده دل می سازد ... گوناگونی اجتماعی،از رهگذر گسترش فهممان از راه های گوناگون زندگی،زندگی ما را پربار می سازد. برای دست یافتن به منافع گوناگونی اجتماعی،به کودکان باید راه های متفاوت از راه های پیشینیان شان نشان داد – در جریان این نمایش – باید ارزش های معینی،همچون احترام متقابل میان افراد،پذیرفته شوند ..." ( همان،ص 32-33).