ویلیام گالستون : آموزش مدنی در دموکراسی نمایندگی – بنیاد(نمایندگی)

 با این همه،چنین می نماید که این دیدگاه گاتمن،از دیدن گوناگونی(تنها)به عنوان عامل توانمندی،فراتر می رود. او می گوید که کودکان،به سادگی راه های متفاوت با راه زندگی خویش را برنمی تابند اما درعمل به آنها احترام می گذارند. وی هوشیارانه می گوید "احترام متقابل میان افراد" که می تواند بر نونازی ها دلالت کند که باید به عنوان افراد احترام ببینند؛هرچند هوادار یک زندگی نفرت انگیزند و روش زندگی شان بایستی نکوهش گردد. شاید این یک هوشمندی است که گاتمن به کار می گیرد اما ویلیام گالستون،از یک زاویه،از این اندیشه ی گاتمن دور می شود. آنجا که گاتمن از فشار روی کودکان برای رویارویی با راه های زندگی خودشان پشتیبانی می کند تا جایی که هم زمان(با احترام به راه های دیگرزندگی)احترام به نونازی ها را هم نشان دهند.

  گالستون استدلال می کند که در سامانه ی نمایندگی – بنیاد(نمایندگی) ما،شهروندان نیاز به پرورش " توانایی ارزیابی توانمندی ها،منش، و رفتار مقام های دولتی" دارند(1989،ص 93). او می گوید این همان خواسته ای است که سامانه ی دموکراتیک ما،از شهروندان دارد. بنابراین او با گاتمن مخالف است،تا آنجا که می گوید : "باید خیلی خوشبین باشیم که آمریکا،در معنای گاتمن،آن هم با حقیقتی نسبی،یک دموکراسی به شمار آید"(همان،ص 94). گالستون می گوید ما کنکاش گری شهروندان را نیاز نداریم زیرا " نهادهای نمایندگی – بنیاد(نمایندگی)،جای خودگردانی مستقیم،برای دست یابی به بسیاری هدف ها را می گیرند"(همان). از این رو،آموزش مدنی نباید درباره ی آموزش مهارت و هنرهای کنکاش گری باشد،بلکه بجایش باید "هنر ها و توانایی های پیشنیاز گزینش خردمندانه ی نمایندگان،ارتباط شایسته با آنها،و ارزیابی درست رفتارهای کاری آنها" را یاد دهد(همان).

  چون آموزش مدنی به گستره ای محدود می شود که گالستون،در بالا،چکیده ای از آن بدست داد،از دانش آموزان انتظارنمی رود،و به آنها یاد داده نمی شود که راه های زندگی شان را ارزیابی کنند. افراد باید آن زندگی را که ارزشمند می یابند،بگذرانند؛بی ترس از این که به باور یا کنش یا اندیشه ای مخالف ارزش هایشان واداشته شوند،از جمله،به پرسش از راه هایی از زندگی رهنمون گردند که به ارث برده اند. بنابراین گالستون یادآوری می کند " مدارای مدنی تفاوت های ژرف،بخوبی با باور پایدار به درستی راه زندگی خود،سازگار است"(همان،ص99). 

  برای نمونه،برخی پدر و مادرها،دوست ندارند که کودکانشان راه های زندگی را برگزینند. آنها بر این باورند که(هرچند) راه زندگی کنونی شان،صد در صد بهترین نیست اما  راهی رفته  است. آشنایی با گزینش،کاملآ کودکان و فرزندان را گیج می کند. اگر شما راه راستین زندگی را بدانید آیا این درست ترین است که به کودکانتان اجازه دهید میان راه های گوناگون،دست و پا بزنند تا راه درست را بیابند؟ یا شما باید هرچه سریع  و هرچه زودتر که امکان پذیر است،کودکان را با راه درست زندگی آشنا نمایید؟

  پس تعهدات پدر و مادر به عنوان یک شهروند،و کودکان به عنوان شهروندان آینده،در قبال دولت،چه می شوند؟ کودکان چگونه می توانند برای مشارکت آماده گردند – مشارکتی که روی هم رفته جامعه را شکل می بخشد – اگر آنها از آن آموزشی برخوردار نشده باشند که کنکاش گری میان گزینه ها را یاد بدهد؟ به این پرسش،برخی پدرو مادرها ممکن است این گونه پاسخ دهند که آنها دوست ندارند کودکانشان بر مشارکت تمرکز نمایند،یا شاید بر هر چیزعمومی ای. آنچه اینها از دموکراسی لیبرال برداشت می کنند این است که در این (سامانه) میان امر عمومی و خصوصی،جدایی روشن و قاطعی وجود دارد؛و آنها تنها و تنها تمرکز بر امر خصوصی را دنبال می کنند. شهروندی،پشتیبانی های قانون را به همراه دارد که نیازی به مشارکت ندارد. دموکراسی لیبرال،بی گمان بر فرد  فشار نخواهد آورد که مشارکت نماید.

  بنابراین گالستون و گاتمن،هر دو می خواهند کودکان را با "منش دموکراتیک" پرورش دهند. از این لحاظ، نیاز به اندیشه ی انتقادی را حس می کنند. به نزد گالستون،کودکان باید " توانایی ارزیابی توانمندی ها،منش، و عملکرد مقام های دولتی" را رشد دهند؛(اما) گاتمن خواهان آموزشی است که توانمندی های ضروری برای گزینش میان زندگی های پربار و گزینش میان جامعه های نیک را بیاموزاند. هر اندازه هم که اندیشه ی انتقادی در(ساختن) منش دموکراتیک کارساز باشد،(با این وجود) مشارکت فعال،به چیزی بیشتر از مهارت های صرف نیازمند است،حتی مهارت های اندیشیدن.