نقش اندیشه درآموزش وپرورش امروز...
رش ما نیازمند فاصله گیری از القاء نگرش های توده وار به جامعه و محتاج نزدیکی به فردباوری و اراده گرایی است. در ساختار داخلی مدارس همه آن چه که به نام نظم می شناسیم، متکی به وجود فردِ ناظم یا معاون مدرسه است. این خاصیت در ساختار کلان جامعه ما نیز رواج دارد که گوشه ای از شعاع آن بر مدارس سایه افکنده است. نگاه افراد جامعه قبل از آن که به سهم و نقش خود در جریان امور و نظم داخلی معطوف باشد، معطوف به سهم و نقش فربهی است که رأس هرم یا ساخت حکومتی جامعه دارا است. اما از آن جا که در دنیای مدرن، حکومت جای خود را به مدیریت داده است و مدیریت چیزی نیست جز نتیجه ی رفتار هدفمند و روشمندِ نیروهای انسانیِ یک مجموعه و جایگاه و نقشِ هر فرد در پیشروی امور، معین و به همان اندازه مفید و مؤثر است، از پایین ترین جایگاه شغلی و اجتماعی تا بالاترین پُست و منزلت همگی خود را تعریف شده یافته اند و کسی به عملکرد دیگری نگاه نمی کند. نگاه هر کس به عملکرد و رفتار خود می باشد. دیگر این که امروز آموزش وپرورش ما به شدت نیاز دارد تا نقش اراده های انسانی و اجتماعی را در مدیریت خرد و کلان جامعه و مردم سالاری بیابد. دانش آموز ایرانی به عکس آن چه که مدام از او به عنوان «آینده ساز» کشور یاد می شود، کمترین احساسی از آینده و نقشی که می تواند در آینده بیافریند، ندارد. چرا که نه متون درسی و نه کتاب های آموزشی و نه جهت گیری های کلان، چنین احساسی را در او ایجاد نمی کند. اُکتاویو پاز در نامه اش به جوانان شوروی کمونیستی با عنوان «رهایی» چنین می گوید: «... اکنون که دانستی تزار کسی برتر از تو نیست، باید که مقام انسانی را احراز کنی. یعنی کسی شوی بافرهنگ، بافراست و آگاه و چون دانستی که انتخاب رهبران به دست همۀ مردمان است، باید بکوشی که همه مردم صاحب فرهنگ شوند تا به دسایس و افسون های قدرت طلبان رسالت خویش را از یاد نبرند. در جایی خواندم که قرن ها پیش، عرفان مشرق زمین بدین جا رسیده است که: ای بشر، برتر از تو، تویی؛ بیهوده مگرد. این نکته بسیارمهمی است که از دیده غربیان مکتوم مانده است، یا مکتومش نگاه داشته اند. چرا لاک و روسو استناد نکردند؟ بگذریم!» زوکر (۱۹۸۳) از حقوقی که افراد حق دارند برای ستاندن آن ابراز وجود کنند، صورتی تهیه کرده است، اهمّ حقوق افراد عبارت اند از: ۱) استحقاق دریافت رفتارهای محترمانه؛ ۲) ابراز احساس و عقاید؛ ۳) جدی گرفته شدن صحبت های شان؛ ۴) اولویت داشتن؛ ۵) نَه گفتن، بدون احساس گناه؛ ۶) بیان درخواست های خود؛ ۷) دریافت، به ازای آن چه که پرداخته اند؛ ۸) اشتباه کردن؛ ۹) ابراز وجود، علی رغم ناخشنودی دیگران از این کار آن ها.(۱۲) آموزش هایی که در مدارس می دهیم باید به خودیابی دانش آموزان بینجامد. ما نیاز به تاریخ نگاری ای داریم که اولاً جایگاه واقعی مردم ایران و طبقات فرودست را در آمدورفتِ سلسله ها و حکومت ها آشکار نماید و این که چگونه می شود نقش بالاتری در آینده ایفا کرد. اگر نوجوانان و جوانان در سن نوجوانی و جوانی بتوانند شخصیت درونی خود را بیابند و فرصتی برای ارزیابی و عرضه خود داشته باشند، در آینده شخصیت معتدل و کامل تری پیدا می کنند. شخصیت متناسب با توسعه یافتگی شخصیتی نیست که در محیط آموزشی، سرکوب و تحقیر شده باشد. شیوه ی اداره و مدیریتِ کلاس در کشور (نظام آموزشی ما)، به شدت شخص محور (معلّم محور) است. مدیریت مدرسه هم همین طور، یعنی یک نفر در مدرسه دستور می دهد و کارها پیش می رود. در کلاس هم باید یک برنامه و دستور غالب باشد. البته این شیوه مدیریتی در مدرسه نماینده ی فرهنگی است که هم در خانواده ها و هم در سایر سطوح اجتماعی بارز است. در برابر این روند ما به گفت وگو و مشارکت دادن سایرین در مدیریت مدرسه در کلاس نیاز داریم. اگر دانش آموز احساس کند مهم است و در کلاس و مدرسه می تواند نظر بدهد، شخصیت مستحکمی در او شکل می گیرد. ۵) آموزش و پرورشِ معطوف به مشارکت و کنش گرایی آموزش و پرورش ما به دنبال بزرگ نمایی ناتوانی های دانش آموزان است. به جای این که ما توانایی های آن ها را تقویت کنیم، آن ها را به حاشیه می رانیم و در عوض دانش آموز را از ناحیه ی نقطه ضعف هایش مورد فشار، تحقیر و حمله قرار می دهیم. اصول صحیح این است که تمام افراد، بدون در نظر گرفتن ناتوانی های شان، دارای نیازهای مشترکی مثل نیاز به پذیرفته شدن در جمع همسالان، نیاز به داشتن احساس تعلق و نیاز به دوست یابی هستند که باید برآورده و یا حداقل این که به رسمیت شناخته شوند. عموماً ما در کلاس های درس امنیت روانی دانش آموز را به دلیل ناتوانی های او در موارد خاصی مثل زبان انگلیسی، ریاضی و… دائماً به خطر می اندازیم، در برابر یک نمره ضعیف دانش آموزی در یک درس او را به همراه والدینش به مدرسه احضار می کنیم، جلسه تشکیل می دهیم و آن قدر این ضعف را بزرگ جلوه می دهیم که توانایی و خلّاقیت او در سایر دروس به فراموشی سپرده می شود. این در حالی است که به کارگرفتن روش ها و شیوه های مستقیم در رفع ناتوانی های دانش آموزان به پایدارتر شدنِ ضعف های آنان می انجامد و اعتماد به نفس و قدرت ترمیم ضعف در او کاهش می یابد. روش های غلطی مثل جداسازی دانش آموزان ضعیف و قوی و متوسط در مدارس، به کار گرفته تعابیری برای آن ها که توصیف کننده ی بخش ضعیف شخصیت آن ها است، همگی ضربه سختی را به روند رشد آن ها وارد می کند. گاهی اوقات نظام رسمی آموزش ما فراموش می کند که کلاس درس و تشکیلات مدرسه همگی برای کمک به رشد استعدادهای دانش آموزان راه اندازی شده است نه برای سرکوب و تحقیر و تنبیه آنان. اگر در کلاس درس امنیت و احساس راحتی از آنان سلب شود، نه تنها انگیزه ای برای مشارکت در شاگردان به وجود نمی آید، بلکه آموزش هیچ کیفیتی نخواهد داشت. آموزش وپرورش ما باید به سمت تربیت شهروندانی آزاد و مسئول پیش برود. آموزشی که به تولید فرهنگ منجر می شود، مخاطبان خود را به عناصری نقش آفرین و عمل کننده تبدیل می نماید و از انزوا خارج می سازد. در جامعه امروز ما هنوز روابط انسانی متناسب با یک زندگی متوسط شهرنشین تعریف نشده است. این مسأله در بین نوجوانان و جوانان جنس های مخالف حادتر جلوه می کند. فرهنگ تعامل صحیح، ضرورتی است که باید آموزش و پرورش ما به ساماندهی آن بپردازد. ۶)آموزش و پرورشِ معطوف به فرآیند های جهانی شدن تصور جزیره ای مستقل بودن در دنیای امروز تصوری ناممکن است. دانش آموزان ایرانی از فرآیندهای در حالِ جریانِ جهان منقطع هستند. آموزش وپرورش ما باید آنان را متصل و مرتبط با سیر نوین دنیا بپروراند. امروز موجودیت هر فرهنگ و هویتی در تعامل با سایر فرهنگ ها رسمیت می یابد. این در حالی است که ذهنیت درست و واقع گرایانه ای در جوانان و نوجوانان ایرانی نسبت به مقوله هایی چون «دنیا، فرهنگ ها، تمدن ها و ...» وجود ندارد. یا ذهنیتی شیفته و بهت زده دارند و یا موضعی اتخاذ می کنند که شبیه آن در برابر دشمن اتخاذ می شود. جوامع و انسان هایی که خواهان توسعه اند و می خواهند توسعه یافته باقی بمانند؛ باید در وهله اول، هنر به هم پیوستن و شیوه ی ارتباط با یکدیگر را فرا گیرند. شکوفایی و کسب برتری، محتاج آموزش های دقیق، ظریف و درازمدت است. یکی از راه های مهم رشد و توسعه، معاشرت با دیگران است. در روند معاشرت، جوامع به ضعف های درونی خود پی می برند و در عین حال به محاسن و مضار فرهنگ ها و نظام های اجتماعی دیگر آگاه می شوند و اگر بخواهند و تصمیم بگیرند، می توانند در مسیر رشد و بهبود، حرکت نمایند. (۱۳) انسان ها و جوامعی که فراتر از مرزهای خود می اندیشند، به تصنعی بودن آن مرزها اعتراف دارند و در پی شکوفایی قوه های مستعد خود می باشند. بحث هنر معاشرت میان ملتی، مفروض قابل توجهی در خود پنهان نموده است؛ و آن این که در روح و تاریخ یک ملت می بایستی "قوه اعتماد به نفس" قوی باشد تا آن که از بین المللی شدن نهراسد و ویژگی های مثبت هویت خود را از دست ندهد. معاشرت میان ملتی، یک نوع تربیت ملّی و تاریخی خاص خود را می طلبد.(۱۴) ۷) آموزش و پرورشِ معطوف به کیفی گرایی رهیافت دیگر، نگرش کیفی به آموزش است. نباید هدف اساسی از آموزش را به باد فراموشی سپرد. سمت وسوی کلان نظام آموزشی ما فراهم آوردنِ انسان های توسعه یافته و فکور و شهروندانی آزاد و مسئول است و دستیابی به این مهم با نگاه نمره محور، کمّی و کنکوری به آموزش و پرورش فاصله ای بسیار زیاد دارد. معیار مهم و اساسی که شاید بتواند در سنجش کیفیت آموزش رسمی مفید باشد، میزان مهارت ها و آمادگی های آنان برای زندگی فردی و اجتماعی است. ۸) آموزش و پرورشِ معطوف به زندگی بلوغ، خط پایانی نیست که انسان در یک سن معینی خودبه خود به آن برسد. بلکه یک فرآیند دائمی و حتی بی پایان است. بلوغ هدف اساسی تمامی افراد بشر است. بلوغ صرفاً هدف آموزش رسمی نیست. آموزش برای زندگی در سراسر سال های زندگی مان ادامه دارد. آموزش وپرورشی می تواند به توسعه یافتگی جامعه کمک کند که مخاطبان خود را برای زندگی در دنیای واقعی آماده سازد. آموزش و پرورشی که شناخت و مهارت کافی برای مواجهه نوجوانان و جوانان در زندگی فراهم نیاورد، کارآیی در پیشرفت و توسعه نخواهد داشت. در مدرسه است که دانش آموزان باید نحوه ی برخورد با دیگران، نوع رابطه و معاشرت با جنس مخالف، چگونگی شغل یابی، آمادگی های علمی، بهداشتی، روحی و روانی برای ازدواج و ده ها مسأله دیگری که در متن زندگی وجود دارد را بیاموزند. کیفیت زندگی تنها به مدد آموزش و پرورشی قابل افزایش است که بین فضای درون مدرسه با دنیای واقعیت ها دیوار نکشد. از همین رو، اصل بسیار مهم در آموزش و پرورش سازگار با توسعه، ارتباطِ دوجانبه بین محیط آموزش رسمی و محیط اجتماعی و نیز معطوف نمودن محتوای آموزش به نیازها و واقعیت های فرهنگی و اجتماعی است. کودکی اساسی ترین دورۀ زندگی انسان است. این دوره، تدارکی برای زندگی مرحله بعد یعنی بزرگ سالی نیست. این که بچه امروز در آینده چگونه آدمی بشود، بیش از هر چیز به این بستگی دارد که کودکی خود را چگونه گذرانده باشد؛ چه کسانی در برداشتن نخستین گام های زندگی دست او را گرفته باشند و چه تجاربی از جهان پیرامون بر قلب و روح او حک شده باشد. دنیای فکری و عاطفی دانش آموزان را نباید در چارچوب فعالیت های کلاس محدود ساخت. اگر نهایت تلاش، صرف این بشود که تمام ذخیره ی فکری و عاطفی بچه را جذب درس می کنیم، زندگی او را تحمّل ناپذیر ساخته ایم. بچه را نباید به صورت بچه مدرسه ای دید؛ چرا که او بالاتر و مهم تر از هر چیز انسانی است با گستره وسیع و رنگارنگی از علائق، نیازها و آرزوها. برای این که دانش آموز، آدم به دردبخوری از کار درآید، باید قبل از هر چیز کاری کنیم که برای خود احترام قائل باشد؛ زیرا بدون این احترام و بدون تحسین نیکی های وجود خود نمی تواند از کمال شخصیت و از خصوصیت تحمل ناپذیری چیزهایی که باعث تحقیر آدمی می شود برخوردار گردد. دلیلی ندارد که از وا۶۴۳۹۴;ه «خود ـ دوستی» رو ترش کنیم؛ زیرا این وا۶۴۳۹۴;ه نه به معنای خودستایی بلکه به مفهوم غرور و اعتقاد به استعداد خوبی در وجود خویش است. هدفِ ادبیات نیز باید همین باشد که انسان احساس سربلندی و علاقه و احترام به تجارب انسانی و درونی خود و دیگران را شکوفا سازد. (۱۵) آموزش وپرورش ما باید دانش آموزان را برای زندگی آماده کند. به طور مشخص آموزش و پرورش باید جهت گیری آموزشی خود را علاوه بر اصولی که پیش می رود به آموزش این واقعیت ها نیز معطوف سازد: ۱) در جامعه چگونه با همنوعان خود کنار بیایند. ۲) در زندگی خود چگونه بخرند، بفروشند و معامله کنند. ۳) چگونه از حقوق خود دفاع کنند. ۴) چگونه با ادارات و سازمان ها تعامل برقرار کنند. ۹) آموزش و پرورشِ معطوف به استعداد و تفاوت های فردی استعدادها به مدت طولانی غیرقابل تشخیص می مانند و معمولاً پس از نه یا ده سالگی است که آن ها را می توان تمییز داد. بعضی استعدادها، مثلاً استعداد موسیقی و نقاشی، خیلی زود (در دوازده سالگی) تجلی می کنند و بعضی دیگر، مثلاً استعداد برای ریاضیات و علوم، تا پیش از چهارده سالگی ظاهر نمی شوند. تشخیص استعدادها، تعیین میزان آن ها و تشخیص تفاوت های فردی در استعدادهای مختلف، کار مربّیان و مشاوران راهنمایی تحصیلی و شغلی است. مربیان باید پیش از اقدام به آموزش، استعدادهای دانش آموزان اطلاع داشته باشند تا درس خود را بر توانایی های ذهنی آن ها منطبق نمایند. اساس راهنمایی آموزشی نیز همین است که پیش از اقدام به راهنمایی، استعدادهای دانش آموزان را شناسایی نمود و بعد آن ها را به رشته هایی راهنمایی کرد که امکان موفقیت شان بیشتر است. این عمل هم از اتلاف وقت و صرف هزینه های بیهوده جلوگیری خواهد کرد و هم مانع شکست افراد خواهد شد. از طرفی بسیاری از کودکان و دانش آموزان به دلیل آن که در شرایط مناسبی برای شکوفایی استعدادهای شان قرار نمی گیرند، رشدی نمی کنند. در آمریکا، طبق یک آمار منتشرشده، ایالت ماساچوست، هشتادوچهار مرتبه بیشتر از ایالت می سی سی پی دانشمند دارد؛ زیرا شرایط زندگی برای رشد توانایی های ذهنی، در ایالت اول مناسب تر از ایالت دوم است. بنابراین جای تردید وجود ندارد که شرایط محیطی و موقعیت زندگی، تمرین و ممارست می تواند استعدادها را تغییر دهد. یکسان دیدنِ دانش آموزان از آن حیث که در برابر یک نوع آموزش به آن ها، یک نوع بازدهی انتظار داشته باشیم، به منزله محدودکردن رشد استعدادهای درونی آنان است. توسعه در خود، تنوّع و گوناگونی را به همراه دارد. آموزش پویا، انسان ها را از یکسان بودن و یک نوع دیدن و یک جور اندیشیدن خارج می کند. به همین منظور کلاسِ درس مدلِ کوچک شده ی یک جامعه است. آیا بر یک جامعه می توان قالب ذهنی و رفتاری مشخصی تحمیل کرد؟ باید به تفاوت های فردی در کلاس های درس توجه داشت. چرا که تنها در صورت فراهم آوردن فضای آزاد و فعال است که استعدادها و قابلیت های درونی افراد مجال فعلیت می یابند. بدون هیچ تردیدی، انسان ها ناهمسان اند و استعدادها و توانایی های مختلفی دارند. انسان ها یکسان خلق نشده اند. گذشته از این، ما به همۀ افراد فرصت مساوی برای معلّم شدن نمی دهیم و تنها کسانی را به شغل آموزگاری می گماریم که از استعداد برخوردار بوده و آموزش کافی دیده باشند. همچنین عاقلانه و منصفانه نیست که یک معلّم، همه دانش آموزان را به یک شکل آموزش دهد. به قول ارسطو، عادلانه رفتار کردن با افراد نابرابر، بی عدالتی است. یک آموزش پویا با هر شیوه و روشی یادگیرندگان را از یکسان بودن، یک نوع دیدن و یک جور اندیشیدن خارج می کند. به همین منظور کلاس درس مدل کوچک شدۀ یک جامعه است. آیا بر یک جامعه می توان قالب ذهنی و رفتاری مشخصی تحمیل کرد؟ از این رو، آموزش و پرورش نوین، از طریق ابزاری که با خود دارد، تفاوت ها و گوناگونی های درونی افراد را به رسمیت می شناسد و با فراهم آوردن شرایط مناسب، به استعدادهای آنان مجال بروز و فعلیت می بخشد. ۱۰) آموزش و پرورشِ معطوف به اصلاح فرهنگ اجتماعی در ساده ترین تعریف، تاریخ شرح زندگی اجتماعی گذشته انسان است. تاریخ، سند هویت و نشان شخصیت یک ملت است. قواعد ناموزون اجتماعی و فرهنگی که بعضاً در تاریخ فرهنگ سیاسی ما ایرانیان ریشه دارد، در حال بازتولید است. هنوز رگه های عشیره گرایی و خویشاوندسالاری در دایره ی تعاملات اجتماعی ما ایرانیان حرف نخست را می زند. به عنوان مثال فرهنگ و شیوه گفتاری که در بین ما ایرانیان همچنان بازتولید می شود و زایش های نوبه نو دارد، فرهنگ پوشیده گویی و در پرده سخن گفتن است. این مرامِ گفتاری آن چنان در تاروپود افکار و رفتارمان تنیده شده که گویی اصل، همین است. محمد مختاری در تحقیقی در همین رابطه چنین می نویسد: در حوزه ی گفتار، انقطاع تاریخی و به تبع آن انقطاع فرهنگی در تاریخ و تمدن ایرانی باعث گردید که از میان سه وجه عمومیِ بیان یعنی؛ ۱) پوشیده گویی ۲) رک گویی- دریده گویی، و ۳) روشن گویی، وجه ِ پوشیده گویی و کلی گویی بیشتر یکه تاز میدان و وجه غالب بیان شود. پوشیده گویی که بیانی است نامتجانس با تفکر انتقادی، از اعتقادی نشأت می گیرد که برای اندیشه و بیان، حدّومرزهایی قایل است. کلی گوییِ زبان، متأثر از کل گرایی اندیشه و آن نیز به نوبه خود متأثر از کل گرایی نهادهای قدرت در این مرز و بوم است.(۱۶) ما هنوز با چیرگی و فربهی کفه احساسات در برابر لاغری عقلانیت تصمیم می گیریم، انتخاب می کنیم و تأیید یا رد می نماییم. هنوز ما ایرانیان با رگه های محسوس و ملموسی از آسان پذیری، نقد گریزی، انزواگزینیِ سیاسی و تقدیرگرایی در جامعه زندگی می کنیم. هنوز به دنبال مرگِ مستبدان هستیم نه دفع روحیه استبدادپذیری در خودمان. هنوز روحیه ی پذیرش تغییر را در ملت مان نپرورانده ایم و با مقاومت در برابر نوشوندگی مواجه می شویم. این ها بخشی از موانع رفتاری و اخلاق اجتماعی و سیاسی ما ایرانیان است که تنها یک راه علاج دارد و آن توجه به نهاد آموزش است. آیا دقت کرده ایم که در ما ایرانیان چه تمایل بالایی برای «مطرح شدن» و «سری در سرها در آوردن» وجود دارد؟ در بسیاری شهرها و شهرستان ها وقتی کسی از قوم و طایفه ای به پست یا مسئولیتی می رسد، اغلب، این حالت به منزله بیمه شدنِ آینده ی چندساله ی هم قبیله ای ها و هم طایفه ای های آن شخص به حساب می آید. به راستی چرا چنین است؟ پاسخ این سؤال به دوران حسّاسی از عمر اشخاص برمی گردد که شخصیت افراد طی آن شکل می گیرد، یعنی دوران نوجوانی و جوانی. ما در مدارس فرهنگ تابعیت را می آموزانیم و یازده سال از عمر اینان را که باید در آزادانه ترین شرایط به جست وجو، چون و چرا، کنج کاوی و آزمون و خطا بپردازند، با الگوی «بنشین، ساکت شو، حرف نزن» سپری می کنیم و هیچ گاه اجازه ای برای خودیابی به آنان نمی دهیم. از این رو است که به محض دستیابی به یک فرصت، پُست، مسئولیت، امکانات و یا اختیاراتی، باید خودِ ارضا نشده شان را بازیابند. وضعِ بدتر زمانی است که این گونه افراد از اختیارات و امکاناتی نظیر مقام و منزلت یا ثروت نیز بی بهره باشند، در این شرایط باید خشونت، انزوا، انتحار و انواع هیجانات و رفتارهای غیرقابل کنترل و پیش بینی ناپذیر را از افراد انتظار داشت. آموزش وپرورشِ سازگار با توسعه یافتگی، ارجحیت منافع ملی را بر منافع قومی و قبیله ای و باندی می پروراند و نگاه ملّی و جهانی را جایگزین آن می سازد. نوجوان و جوان برآمده از چنین آموزش و پرورشی رشد و پیشرفت کشورش را اولویت می داند و گسترش چنین نگاهی است که نتیجه می دهد. چرا که وقتی حسِّ وطن دوستی و ملّی گرایی از ابتدا شکل بگیرد، بازتاب این نگاه به خود افراد برمی گردد. نیاز جامعه ی درحالِ توسعه ای چون ایران به آموزش و پرورشی است که در اصلاح قاعده مندی های نابسامان و ناموزونِ تاریخی که در خلقیات و فرهنگ عمومی ریشه دوانیده، بکوشد. جهت گیری محتوای درس ها و آموزش ها نباید این قاعده های رفتاری غلط را بازتولید کند. متأسفانه دانش آموزان ایرانی بعضاً در سنین پایین و حتی از اوایل مقطع راهنمایی یاد می گیرند که برای موفقیت باید پارتی داشت. چنین مسائلی نشانه ی بازتولید قاعده مندی های غلط اجتماعی و تاریخی است که در مدارس ما تکرار می شود و نسل های جدید را نیز در خود هضم می کند.
● آموزش و پرورشِ ما، چگونه می تواند توسعه را سرعت ببخشد؟ آموزش وپرورش در صورت تحوّل و روزآمدی، بستر توسعه ی درون زا را فراهم می آورد. چرا که هیچ نوع توسعه یافتگی، نوسازی، انقلاب و اصلاحاتی تا ابتدا در «اذهان» پرورانده نشود، به «عینیت» نمی رسد. توسعه ی همه جانبه بدون همراهی افکار و اذهان عمومی فرجامی نخواهد یافت. از سویی محوری ترین ابزارها و عوامل بسترساز برای یک تحوّل فکری و ذهنی، نهاد آموزش است. چرا که رشد نهادهای آموزشی و علمی زمینه ساز مشارکت بیشتر مردم در تحوّلات اجتماعی و اقتصادی است و در مردم نوعی قابلیت و تحرک ذهنی ایجاد کرده تا باورهای مناسب توسعه انسانی را پذیرفته و درونی سازند. از سویی اساسی ترین رسالت جوامعِ درحالِ گذار مانند ایران که در فرایند مدرنیزاسیون قرار دارند، توجه به تحوّل آفرینی در نظام آموزشی است. نظام آموزشی است که سرمایه ی انسانی بخش های مختلف جامعه را تأمین و تربیت می کند و روحیات مناسب برای توسعه یافتگی را در فرد ایجاد می کند. متأسفانه هنوز ما نگاهی مصرفی و خدماتی به آموزش و پرورش داریم. در حالی که ارتباطی مستقیم بین آموزش وپرورش و میزان کارایی و ابعاد مختلف توسعه وجود دارد. نظام آموزش و پرورشیِ رسمی کشور ما در صورت تحوّل خواهد توانست نقش حیاتی و کلیدی خود را در این برهه حساس ایفا کند، اما آموزش و پرورش ما که در بطن خود تمایل بیشتری به نظام های آموزشی سنّتی دارد، از چه خصایصی برخوردار است که باید مورد بازسازی و تحوّل واقع گردد؟ ـ آموزش و پرورش ما به دنبال تجلیل است و آموزش مدرن به دنبال تحلیل. ـ آموزش و پرورش ما می خواهد «آن چه هست» را «حفظ کند». حال آن که آموزش مدرن به دنبال آن است که آن چه هست را «تحوّل» ببخشد. ـ آموزش و پرورش ما مقلّد و پیرو می پروراند و آموزش مدرن، محقّق و پیشرو. ـ آموزش و پرورش مدرن، دانش آموز را به جلو حرکت می دهد و ما او را نگه می داریم. ـ آموزش و پرورش ما در تلاش است تا این نسل با دنیا و جهان پیرامونش بیگانه باشد و از آن بگریزد و آموزش مدرن می خواهد مخاطبانش «دنیا را بشناسند و با آن تعامل کنند». ـ آموزش و پرورش ما نگاه دانش آموز را به گذشته خیره می دارد و آموزش مدرن این نگاه را به حال و آینده معطوف می نماید. ـ آموزش و پرورش ما تشکیلاتی است تا همه را متحدالشکل، متحدالفکر، متحدالرأی و متحدالعقیده بسازد، حال آن که آموزش و پرورش مدرن امکانات می دهد تا توانایی و ظرفیت های درونی افراد توسعه یابد و در تلاش است که هر انسانی برابر با یک مفهوم جدید و تازه است. ـ آموزش و پرورش ما فقط آن چه خود داریم را مطلق همه خوبی ها و برترین معرفی می کند و آموزش مدرن مطلق نمی نگرد و آزاداندیشی را می آموزاند و نسبی اندیشی را محقق می سازد. و دست آخر این که هنوز ما به دنبال افزایش آمار قبولی دانش آموزان ایم، هنوز به جای آن ها فکر می کنیم، برای آن ها تصمیم می گیریم و انتخاب می کنیم. نقش و تأثیری که آموزش و پرورش در فراهم آوردن لوازم توسعه یافتگی همه جانبه ایفا می کند با هیچ نهاد دیگری قابل مقایسه نیست. هسته اولیه مشارکت اجتماعی، مسؤولیت پذیری، احترام و عمل به قانون، استقلال شخصیت، تفکر انتقادی و خلاقیت در آموزش و پرورش شکل می گیرد. ما آموزش و پرورش را نیز به تابعی از متغیرات و برآیندی از تأثیرات نهاد سیاست و قدرت مبدل ساخته ایم در حالی که اگر خواهان ایفای نقش اساسی و صحیح نظام آموزشی در فرایند توسعه یافتگی هستیم، باید نهاد آموزش را برآیند عقلانیت و در خدمت ارتقاء تفکر انتقادی، رشد انگیزه های ملی و توسعه توانمندی های فردی و روحیه ابتکار و خلاقیت بدانیم. ● عصر جدید، تربیت جدید در عصر جدید یک دگرگونی اساسی در دو موضوع به وجود آمده است: دگرگونیِ "عوامل تولید" و "دگرگونی در مفهوم کار و بیکاری". لستر تارو می گوید: داشتن منابع طبیعی دلیل بر ثروتمند شدن نیست. در قرن بیست ویکم ثروتمند شدن دشوارتر خواهد بود. به اعتقاد او، "اقتصاد عصر جدید، اقتصاد رقابتی است." این استاد دانشکده مدیریت در مؤسسه تکنولوژی ماساچوست (MIT) در توضیحی می گوید: رقابت در اقتصاد جدید در اطراف مسایل زیر دور می زند: که می تواند بهترین محصولات را بسازد؟ چه کسانی به سرعت، سطح زندگی خود را بالا می برند؟ نیروی کار چه کشوری در جهان از بهترین آموزش ها برخوردار است؟ رهبری جهان از نظر سرمایه گذاری در کارخانه و تجهیزات، تحقیق و توسعه و تأسیسات زیربنایی در دست کدام کشور است؟ که بهتر از همه سازماندهی می کند؟ نهادهای دولت، آموزش و کسب وکار در چه کشوری بالاترین میزان کارآیی را در جهان دارد؟(۱۷) بی تردید در قرن حاضر، سطح آموزش و پرورش و مهارت نیروی کار، سلاح اصلی میدان رقابت خواهد بود. تناسب با زمان در تربیت یک اصل اساسی است. آیا شرایط جدید جهانی، تربیت و آموزش متناسب با خود نمی خواهد؟ نیک می دانیم که نفی گذشته، مانع درک صحیح حال و آینده است. هدف از این جمله که «عصر جدید، تربیت جدید می طلبد»، نفیِ کلیت نظام آموزشیِ گذشته و گذشتۀ نظام آموزشی نیست. چرا که به رغم دفاعی که ما از پذیرش و درک روش های نوین آموزشی و در رأس آن آموزش از راه دور داریم، اما همچنان مطالعات از وجود پاره ای مزیت های بینشی و روشی در نظام قدیمی آموزش و ضعف ها و مسایل حل نشده ای در روش های آموزش نوین حکایت دارد. با این حال، ما ناگزیریم که به تناسب شرایط زمان و با توجه به پارادایم آموزش و پرورشِ سازگار با توسعه انسانی، به مهندسی نظام آموزشی خود بپردازیم از این رو است که می گوییم، عصر جدید، مهارت های جدید می خواهد و راه دستیابی به مهارت های جدید، تربیت جدید و تحوّل در روش های تربیتی است. معلّمی که هنوز با ابزار و تکنولوی نوین آموزشی آشنایی ندارد، مدیری که هنوز به روش های کهن می اندیشد و نگران از دست رفتن اقتدار خود در داخل مدرسه است، همگی نیاز به تحوّل را در بطن خود نشان می دهد. ما نمی توانیم روش ها و سلایق قدیمی را بر شرایط جدید غالب کنیم. خواه ناخواه، ابزار و تکنولوی مدرن آموزشی به درون خانواده ها نفوذ می یابد و نوجوانان و جوانان، بسیار زودتر از پدران و مادران، معلّمان، مدیران و مربیان با این فناوری آشنا می شوند. نویسنده: مرتضی نظری |